مرد تنهای شب
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:20 توسط محمد
|
من از طرح زیبای هر خاطره سلامی غزل گونه خواهم نوشت تا باور کنی گرچه از تو دورم اما هرگز فراموشت نخواهم کرد...