وحشت
من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۹ ساعت 20:1 توسط محمد
|
من از طرح زیبای هر خاطره سلامی غزل گونه خواهم نوشت تا باور کنی گرچه از تو دورم اما هرگز فراموشت نخواهم کرد...