مادر
مادر
بمان مادر، بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می بارد از آسمان بر سر
درب ماتم سرای خویش را بر هیچ کس مگشا
که مهمانی جزء مرگ را بر در نخواهی دید
بمان مادر، بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می بارد از آسمان بر سر
زمین گرم است از باران بی پایان خون امروز
ولی دلهای خونین جا مکان سبز است
مبند چشم دل خویش بر حلقه این در
که قلب آهی این حلقه هم آکنده از درد است
نگاه خیره از سنگفرش کوچه ها بردار
که اکنون بر فرو می سازد از آینه ی خورشید
در چشم منتظر را تا کی بر آسمان خانه می دوزی
که دیگر شادی عشقی را بر در نخواهی دید نخواهی دید نخواهی دید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:28 توسط محمد
|
من از طرح زیبای هر خاطره سلامی غزل گونه خواهم نوشت تا باور کنی گرچه از تو دورم اما هرگز فراموشت نخواهم کرد...