آیینه

تو بي نهايت شب
وقتي نگاهت مي خنديد
چشمهاي خيره من
اندهت و نمي ديد
چرا غريبه بودم
با غربت نگاهت
تصويرم و نديدم
تو چشم بي نگاهت
كاشكي براي قلبت
يه آسمون مي ساختم
روح بزرگ ترا
چرا نمي شناختم
آيينه گريه مي كرد
وقتي تو ا شكستم
ستاره پشت در بود وقتي در رو بستم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:15 توسط محمد
|
من از طرح زیبای هر خاطره سلامی غزل گونه خواهم نوشت تا باور کنی گرچه از تو دورم اما هرگز فراموشت نخواهم کرد...