تو بي نهايت شب

وقتي نگاهت مي خنديد

چشمهاي خيره من

اندهت و نمي ديد

چرا غريبه بودم

با غربت نگاهت

تصويرم و نديدم

تو چشم بي نگاهت

كاشكي براي قلبت

يه آسمون مي ساختم

روح بزرگ ترا

چرا نمي شناختم

آيينه گريه مي كرد

وقتي تو ا شكستم

ستاره پشت در بود وقتي در رو بستم