مسافر

گرچه رفتي از برم اما فراموشم مكن
با غمت اي آشنا هر شب هم آغوشم مكن
همچون موج اشك از درياي چشمم پا مكش
در پي خود چون حباب خانه بدوشم مكن
در دلم داغ هزاران عشق مرده است
بيش از اين در سوگ عشق خود سيه پوشم مكن
ساغر چشم تو سرشار است از مستي و ناز
با خيال نرگست هر شب قدح نوشم مكن
من زسوز اشتياق تو سراپا آتشم
باز با طوفان بي مهريت خاموشم مكن
جو شد امشب جلوه اي جادوي چشمانت زجام
با شراب نرگست اي فتنه مدهوشم بكن
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۸۹ ساعت 17:42 توسط محمد
|
من از طرح زیبای هر خاطره سلامی غزل گونه خواهم نوشت تا باور کنی گرچه از تو دورم اما هرگز فراموشت نخواهم کرد...