زمزمه هاي دلتنگي

جان من از چه دلتنگي از نگاهي گرم كه دمي تو را بنوازد از دست مهرباني كه دمي در دست بنشيند، مي دانم كه هنوز نفس مي كشي و خدا بزرگ است.
سكوت با لحظه هاي سرد من همدم شد و تبسم مي رود كه در برگ ريزان شهر مدفون شود و من مي روم تا در چهار ديواريم ماتم بگيرم و بايد گريست به بلنداي زمان، براي بالهايي كه پرواز را فراموش كرده اند. براي چشماني كه سخاوت را از بين برده اند. بدان شبهايي كه سجده بر جادهْ سبز را فراموش كرده اند و سراغي نمي گيرند و براي دلهايي كه خدا را فراموش كرده اند. كاش سنگين ترين چوب زمانه را در دست داشتي و بر دستان شوخ و شيطان من مي كوبيدي؛ اما بودي. كاش يلندترين فرياد را سر مي كشيدي و مرا به خود مي آوردي، اما بودي. چقدر دلتنگ چهرهْ مهربان و پر گذشت توهستم. كاش خداوند به اشك هاي كودكانه ما رحم مي كرد، كاش تو زار زدنم را مي ديدي و سفر را فراموش مي كردي، كاش در كنارم بودي تا روزهايم را يكي يكي در تو خلاصه مي كردم.
من از طرح زیبای هر خاطره سلامی غزل گونه خواهم نوشت تا باور کنی گرچه از تو دورم اما هرگز فراموشت نخواهم کرد...