انگار حسرتهای زندگی تمام شدنی نیستند ...

انگار من و تنهایی جوری باهمدیگر انس گرفته ایم که دلمان نمیاد همدیگر را رها کنیم... احساس و لذتی که در تنهایی است در حضور نیست و  دردسرها و آشفتگیهای آن را هم ندارد.

  در هجوم بی کسی که شلاق بی مهری و سردی بر اندام نهیف انسان  فرود میاد اینجاست که تنهایی به داد آن دردمند و شکسته دل می شتابد و او را از باتلاق نیستی بیرون می کشد و حیاتی دوباره البته بدور از هما هیاهوهای زندگی ماشینیسم و دنیای سرد و بی روح انسانها به آدمی می بخشد .