گفتگو های تنهایی
انگار حسرتهای زندگی تمام شدنی نیستند ...
انگار من و تنهایی جوری باهمدیگر انس گرفته ایم که دلمان نمیاد همدیگر را رها کنیم... احساس و لذتی که در تنهایی است در حضور نیست و دردسرها و آشفتگیهای آن را هم ندارد.
در هجوم بی کسی که شلاق بی مهری و سردی بر اندام نهیف انسان فرود میاد اینجاست که تنهایی به داد آن دردمند و شکسته دل می شتابد و او را از باتلاق نیستی بیرون می کشد و حیاتی دوباره البته بدور از هما هیاهوهای زندگی ماشینیسم و دنیای سرد و بی روح انسانها به آدمی می بخشد .
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 14:45 توسط محمد
|
من از طرح زیبای هر خاطره سلامی غزل گونه خواهم نوشت تا باور کنی گرچه از تو دورم اما هرگز فراموشت نخواهم کرد...